تبليغاتX
آن آشنا

داني که چه ها چه ها چه ها مي خواهم

وصل تو من بي سر و پا مي خواهم

فرياد و فغان و ناله ام داني چيست

يعني که تو را  تو را تو را مي خواهم

نوشته شده توسط ناهید در شنبه سیزدهم تیر 1388 |
با من مهربون باش! می دونی که طاقت اینهمه رنج رو ندارم. چرا دوست داری ضجه هامو تماشا کنی؟ اشک های من چه سودی به حال تو داره؟ چرا بی گناه عذابم میدی؟

خسته ام! از دست تو خسته ام! از دست تو که باید مرهم دلم باشی اما نمک زخممی!

از این که من اینهمه صبورم کیف می کنی نه؟! من صبور نیستم مجبورم! کاری از من ساخته نیست! تو مجبورم کردی! تو!

ببخش! اما خیلی ازت دلگیرم!

نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 |
تو می گی منو به خاطر خدا بودنم بپرستید

تو از بنده هایی که به امید بهشت یا از ترس دوزخ می پرستنت بیزاری

تو انتظار داری ما تو را بپرستیم چون لایق پرستشی   چون دلت می خواد که ما این همه عظمت رو درک کنیم   چون ما رو از روح خودت آفریدی

من بنده توام  آفریده دست تو    جزیی از تو !

پس خیلی دور نیست اگر من هم بخوام که تو به خاطر خود من که ناتوانم به من لطف داشته باشی

دوستم داشته باش چون نیازمند دوست داشته شدنم

بر من ببخشای چون لایق آمرزیدنم

بهترین ها را به من بده چون من  من توام!

نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 |

برای یافتن تو جست و جویم را متوقف کرده ام. ای پیدا در پنهان و ای پنهان در پیدا.

جان نهان در جسم و تو در جان نهان                        ای نهان اندر نهان ای جان جان

 من توام و تو منی! چگونه به جست و جویت برخیزم که می ترسم زیبایی های راهت مرا به خود مشغول کند و از تو باز دارد. هر چه که می بینم جمال توست، و تو آن قدر غیوری که که از یعقوب نمی پسندی که نام یوسف را تکرار کند. من در تو متوقفم؛ تو به سراغم بیا. شور خود را در من بریز. جانم را از درد پر کن.

جمله عالم به تو بینم عیان                                    وز تو در عالم نمی بینم نشان

                                    ******************

آن زمان کورا عیان جویی، نهان                               وان زمان کو را نهان جویی، عیان

ور بهم جویی چو بیچون است او                             آن زمان از هر دو بیرون است او

 

پ.ن.

اشعار فوق از منطق الطیر شیخ فریدالدین عطار نقل شده.      

 

نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 |

من رو بخشیدی! می دونم که من بخشیدی! اینو با تک تک سلول هام احساس می کنم. دیگه به خاطر گناهی که کردم نه تنها شرمنده نیستم،  کمی هم ته دلم خوشحالم! نه به خاطر اینکه گناهکارم؛ به خاطر اینکه این گناه یه رازه بین من و تو! که هر وقت بهش فکر می کنم، عجز خودمو به یاد میارم و بخشش تو رو! محبت تو رو! و اینکه هنوز از من نا امید نشدی!

 این گناه منو عاشق تر کرده، حالا خیلی بیشتر عاشق توام؛ خیلی خیلی بیشتر!

 

نوشته شده توسط ناهید در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 |

خسته ام،‌بي حوصله ام،‌و حتي بدتر از اون گيج و حيرونم

وقتي اين جوري مي شم يعني عشق باهام قهر کرده؛ ديگه نمي تونم از هيچي لذت ببرم، حتي اگه يه عالمه چيزاي خوب دور و برم باشه؛ يعني ديگه هيچي برام خوب نيست، همه چيز قهوه ايه، قهوه اي سوخته؛ حتي آسمون!

با خودم لجبازي مي کنم  شروع مي کنم به خط خطي کردن همه چيز، خودم ، اتاقم، و حتي هوايي که توش نفس مي کشم رو خط خطي مي کنم

قهر مي کنم  بغض مي کنم  تا عشق دلش به حالم بسوزه و باهام آشتي کنه

اما نمي کنه، اصلا بهم نگاه هم نمي کنه! انگار که نيستم

دلم پر مي شه از غم غريبي که بوي دلتنگي مي ده  بوي خواهش  بوي تمنا   بوي خواستن يک بغل براي آرامش

گريه مي کنم   نه همه ي دلتنگي هامو، هميشه کمي از اون ته دلم باقي مي مونه، اما اونقدري گريه مي کنم که سبک شم، بتونم قدم بزنم

حالا ديگه وقتشه که من برم سراغ عشق، باهاش آشتي کنم تا دوباره دست دلمو بگيره و باهاش حرف بزنه

اما اين بار، حتي حالا که گريه هامو کردمو قدم هم زدم، احساس مي کنم اصلا سبک نشده ام   يه حس تلخ، نه از جنس دلتنگي، از جنس پَستي، از جنس حماقت، از جنس بي لياقتي  تمام وجودمو پر کرده، شرمندگي مثل خوره به جونم افتاده، کاش مي شد نباشم، کاش اصلا از اول نبودم!

خدايا! چطور بر روي زمين تو قدم بزنم در حاليکه اين من بودم که باعث شدم تو در جمله " فتبارک الله احسن الخالقين" ِت شک کني؟

چطور اين همه خواري رو تحمل کنم؟

يعني منو مي بخشي؟

نه خدايا!‌ منو نبخش! من لياقت بخشيده شدن رو ندارم! عذابم هم نده! کسي رو عذاب بده که اميدي به آمرزيده شدنش باشه!

من عشق رو به شک انداختم! خدايا هيچم کن! هيچم کن!

نوشته شده توسط ناهید در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 |
 ؟!
آیا خداوند بنده اش را کفایت نمی کند؟

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را!

خداوند توبه پذیر و مهربان است!

ديگر نمي دانم اين حرفها را براي آرامش خودم مي زنم يا براي آنکه تو را ...!

نوشته شده توسط ناهید در شنبه دهم اسفند 1387 |

مرا بخوان!

چه شده که ديگر نوشته هاي خودت را هم نمي خواني؟!

مگر اين سطرهاي سياه اثر عبور تو نيست؟ مگر بودن من هوس خواستن تو نيست؟

حبسم کرده اي در زندان فراموشي!

خون من که حلال توست، بريزش!

به هزار وعده ام خواندي؛ به تو دل بستم که چنين مغرور از دنيا بريدم؛ به خواري چه مي راني ام؟!

آويزانم کرده اي از تار سست ترديد،  يا رشته را ببر يا دستم را بگير!

نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه چهارم اسفند 1387 |
نمي تونم بنويسم!

نمي دونم چه ام شده اما انگار قفلي به دستام زدند که نمي تونم بنويسم

از جنس همون قفلي که به گلوم زده بودند که نتونم بگم!

نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |
نگاهم را به مهتاب می دوزم

تنم را به نسیم می سپارم

و روحم را به دست تو  که مالک آنی

از آن چه می خواهم با تو نمی گویم، نمی خواهم هر لحظه با هوسهایم آزارت دهم؛  همین که مرا احاطه می کنی همین که با تمام عشقت نوازشم می کنی کافیست که تا ابد؛ تا همیشه وام دارت باشم

این ثانیه ها، لحظه هاییست که دوست دارم در تو غرق شوم؛  تو باشم؛  از تو بخوانم و با تمام خودم،که تویی، تو باشم!

 

 

نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |