تبليغاتX
آن آشنا
ازم می پرسی چرا مدتیه که نمی نویسی   نمی نویسم چون نمی تونم چیزهایی رو بنویسم که می دونم خوندنشون ملالت می کنه  چندروزیه که خودمو اونقدر غرق خواب و کتاب کردم تا گذشت هیچ چیز رو دوروبر خودم احساس نکنم در واقع زدم به بی خبری و مستی محض!

از چی باید برات بنویسم؟ از دلتنگی هایی که داره روحمو مثل خوره می خوره؟!  از غوغایی که با گفتن اون حرفا تو دلم برپا کردی؟ از سنگینی تنهاییم توی اون لحظه که گفتی حالا نه؟!

دلم نمی خواد  این دیوونه وار دوست داشتن منو به پای تنهاییام بذاری 

محبوب من! ... 

بگذار رازهای مگوی من توی پستوی قلبم بمونه دلم می خواد تو اونا رو اونجا بخونی نه از روی لبهام

نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه پنجم آبان 1387 |