نمي دونم چه ام شده اما انگار قفلي به دستام زدند که نمي تونم بنويسم
از جنس همون قفلي که به گلوم زده بودند که نتونم بگم!
تنم را به نسیم می سپارم
و روحم را به دست تو که مالک آنی
از آن چه می خواهم با تو نمی گویم، نمی خواهم هر لحظه با هوسهایم آزارت دهم؛ همین که مرا احاطه می کنی همین که با تمام عشقت نوازشم می کنی کافیست که تا ابد؛ تا همیشه وام دارت باشم
این ثانیه ها، لحظه هاییست که دوست دارم در تو غرق شوم؛ تو باشم؛ از تو بخوانم و با تمام خودم،که تویی، تو باشم!
رابیندرانات تاگور می گه " هر کودکی که به دنیا میاد نشانه اینه که خدا هنوز از انسان نا امید نشده"
شاید هر سال هم که می گذره و خداوند باز هم به ما فرصت زندگی می ده نشانه همین باشه من که امیدوارم همین طور باشه اصلا دلم نمی خواد خدا از من ناامید شده باشه هر چند می دونم اونقدر بد بودم که خدا حق داشته باشه ازم ناامید بشه اما من به رحمت خدا خیلی بیشتر از این ها امیدوارم
من دوست دارم هر سال به خودم یه هدیه بدم و از خدا هم یه هدیه می خوام ( به حرمت آفرینش که یک نمونه ش در روز تولد من تجلی پیدا می کنه و یادآور زیباترین ارتباط بین دو عاشقه!)
دیشب من هدیه خودم رو به خودم دادم و امیدوارم هدیه خدا هم هر چه زودتر از راه برسه تا شادی روز تولدم کامل بشه!