تبليغاتX
آن آشنا
با من مهربون باش! می دونی که طاقت اینهمه رنج رو ندارم. چرا دوست داری ضجه هامو تماشا کنی؟ اشک های من چه سودی به حال تو داره؟ چرا بی گناه عذابم میدی؟

خسته ام! از دست تو خسته ام! از دست تو که باید مرهم دلم باشی اما نمک زخممی!

از این که من اینهمه صبورم کیف می کنی نه؟! من صبور نیستم مجبورم! کاری از من ساخته نیست! تو مجبورم کردی! تو!

ببخش! اما خیلی ازت دلگیرم!

نوشته شده توسط ناهید در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 |
تو می گی منو به خاطر خدا بودنم بپرستید

تو از بنده هایی که به امید بهشت یا از ترس دوزخ می پرستنت بیزاری

تو انتظار داری ما تو را بپرستیم چون لایق پرستشی   چون دلت می خواد که ما این همه عظمت رو درک کنیم   چون ما رو از روح خودت آفریدی

من بنده توام  آفریده دست تو    جزیی از تو !

پس خیلی دور نیست اگر من هم بخوام که تو به خاطر خود من که ناتوانم به من لطف داشته باشی

دوستم داشته باش چون نیازمند دوست داشته شدنم

بر من ببخشای چون لایق آمرزیدنم

بهترین ها را به من بده چون من  من توام!

نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 |