تبليغاتX
آن آشنا - در یک شب مهتابی: من و تو و دیگر هیچ!
نگاهم را به مهتاب می دوزم

تنم را به نسیم می سپارم

و روحم را به دست تو  که مالک آنی

از آن چه می خواهم با تو نمی گویم، نمی خواهم هر لحظه با هوسهایم آزارت دهم؛  همین که مرا احاطه می کنی همین که با تمام عشقت نوازشم می کنی کافیست که تا ابد؛ تا همیشه وام دارت باشم

این ثانیه ها، لحظه هاییست که دوست دارم در تو غرق شوم؛  تو باشم؛  از تو بخوانم و با تمام خودم،که تویی، تو باشم!

 

 

نوشته شده توسط ناهید در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |