مرا بخوان!
چه شده که ديگر نوشته هاي خودت را هم نمي خواني؟!
مگر اين سطرهاي سياه اثر عبور تو نيست؟ مگر بودن من هوس خواستن تو نيست؟
حبسم کرده اي در زندان فراموشي!
خون من که حلال توست، بريزش!
به هزار وعده ام خواندي؛ به تو دل بستم که چنين مغرور از دنيا بريدم؛ به خواري چه مي راني ام؟!
آويزانم کرده اي از تار سست ترديد، يا رشته را ببر يا دستم را بگير!