خسته ام،بي حوصله ام،و حتي بدتر از اون گيج و حيرونم
وقتي اين جوري مي شم يعني عشق باهام قهر کرده؛ ديگه نمي تونم از هيچي لذت ببرم، حتي اگه يه عالمه چيزاي خوب دور و برم باشه؛ يعني ديگه هيچي برام خوب نيست، همه چيز قهوه ايه، قهوه اي سوخته؛ حتي آسمون!
با خودم لجبازي مي کنم شروع مي کنم به خط خطي کردن همه چيز، خودم ، اتاقم، و حتي هوايي که توش نفس مي کشم رو خط خطي مي کنم
قهر مي کنم بغض مي کنم تا عشق دلش به حالم بسوزه و باهام آشتي کنه
اما نمي کنه، اصلا بهم نگاه هم نمي کنه! انگار که نيستم
دلم پر مي شه از غم غريبي که بوي دلتنگي مي ده بوي خواهش بوي تمنا بوي خواستن يک بغل براي آرامش
گريه مي کنم نه همه ي دلتنگي هامو، هميشه کمي از اون ته دلم باقي مي مونه، اما اونقدري گريه مي کنم که سبک شم، بتونم قدم بزنم
حالا ديگه وقتشه که من برم سراغ عشق، باهاش آشتي کنم تا دوباره دست دلمو بگيره و باهاش حرف بزنه
اما اين بار، حتي حالا که گريه هامو کردمو قدم هم زدم، احساس مي کنم اصلا سبک نشده ام يه حس تلخ، نه از جنس دلتنگي، از جنس پَستي، از جنس حماقت، از جنس بي لياقتي تمام وجودمو پر کرده، شرمندگي مثل خوره به جونم افتاده، کاش مي شد نباشم، کاش اصلا از اول نبودم!
خدايا! چطور بر روي زمين تو قدم بزنم در حاليکه اين من بودم که باعث شدم تو در جمله " فتبارک الله احسن الخالقين" ِت شک کني؟
چطور اين همه خواري رو تحمل کنم؟
يعني منو مي بخشي؟
نه خدايا! منو نبخش! من لياقت بخشيده شدن رو ندارم! عذابم هم نده! کسي رو عذاب بده که اميدي به آمرزيده شدنش باشه!
من عشق رو به شک انداختم! خدايا هيچم کن! هيچم کن!